پاییز سبز

هنوز هم دلم تنگ می شود
برای محض حرف زدنت
و برای تکیه کلامهایت
که نمی دانستی
فقط کلام تو نبود
من هم به آنها …
تکیه داده بودم!

ان كه مي گويد دوستت دارم
دل اندوهگين شبي است كه مهتابش را مي جويد
هزار كاكلي شاد در چشمان تو
هزار قناري خاموش در گلوي من
اي كاش عشق را زبان سخن بود

زندگی را دوست دارم برای زیر باران راه رفتن با تو
زندگی یعنی تو من تو را برای زندگی دوست دارم
گاه می بینم
تو به اندازه باران سردی
گاه همچو خورشید تنت سوزان است
ای عشق
ای شب
ای ماه
و ای....
هر چه در دنیا هست
همه اندازه زیبایی تو زیبا نیست
تو خودت می دانی
من یک شعر از صفحه تقدیر توام
دست بیاویز به آغوش من و
سینه ات را به نگاهم بسپار
حرفهای زیادی دارم
من تو را دوست دارم
و به این زیبایی
و به اندازه لذت هر بار گفتنش
باز هم می گویم
من تو را دوست دارم
کاش می دونستی
چقدردلم هوای با تو بودن کرده
کاش می دونستی چقدردلم ازاین روزهای سرد
بی توبودن گرفته
کاش می دانستی چقدردلم برای ضرب اهنگ قدمهایت
گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده
کاش می دانستی چقدردلواپس توام
کاش می دانستی چقدرتنهام ، چقدرخسته ام
وچقدربه حضورسبزت محتاجم
وهمیشه ازخودم می پرسم
این همه که من به توفکرمی کنم
توهم به من فکرمی کنی؟

تو را اندازه گل بيت يك اواز ميفهمم
زبانت را نه از امروز از اغاز ميفهمم
كسي از چشمهايت مي نويسد حرفهايت را
نگاهت تا به سويم ميكند پرواز ميفهمم
من تازگی ها با تو می خندم من تازگی ها با تو هم رازم
من تازگی ها آرزوها را با یاد چشمان تو می سازم
زیبای من هر چند سر سختم هر چند پرشورم که برخیزم
من تازگی ها از تو پنهان نیست دارم خودم را سخت می بازم
من تازگی ها با تو می گریم بی آنکه در آغوش من باشی
ای کاش با دستان پر مهرت مرحم بگیرد بال پروازم
من هستی ام اما کجا هستم "بودن نبودن " درد من این است
باید "فلک را سقف" بشکافم باید که "طرحی نو" دراندازم
حرفي ندارم
واژه ها حوصله ام را تا بي نهايت سر ميبرند
دلم سكوت مي خواهد
من دلم مي خواهد........................................................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و با خودم میگویم
کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم میگیرد
که بی تو گاه زندگی سخت میشود
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانهام میکند
اما نمیگفتم
که این «گاه» ها
گهگاه
تمامِ روز و شب من میشوند
آن وقت بغض راه گلویم را میگیرد
درست مثل همین روزها
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

| Design By : Night Melody |






